تبليغاتX
آرزوي من
 


    سلام ؛
    همیشه با گفتن سلام ، یه احساس عجیبی بهم دست میده و احساس میکنم که دارم به کلیشه میرم ؛ ولی در حقیقت هر کلمه ای که به ذهنم میرسه خودش نگفته کلیشه است ؛ واسه همین تا همیشه سلام .

    آرزوی من ، نمی دونم از کجا شروع کنم و دلتنگی هامو برات بگم و سرمو بذارم رو شونه هات و برای همه ی لحظاتی که با سر در گمی دارم می گذرونم چند لحظه آرامشت رو تجربه کنم ؛ ولی افسوس که هنوز نتونستم با خودم کنار بیام ؛
   حقیقتش اینه که مدتی هست که به سرم زده که آرزوی من کجا رفته ؛ چند دفعه تصمیم گرفتم که برم و دنبالش بگردم ؛ با همه ی وجودم بهش بگم که عاشقونه دوستت دارم و برای اثباتش چیری به جز خودم ندارم ؛
   ثانیه ها و ساعت ها در حالی دارن می گذرن که برای همشون این آرزو رو داشتم که فریادی بزنم که هستی و وجودم ، تو را دوست دارم ؛ ولی در نهایت افکاری که پرده ی سیاهی از نومیدی به روی همه ی این آمال میکشه ؛
   شب ؛ موهبت بزرگی بوده برام که فکر می کنم اگه نبود من که طاقت نمی آوردم ؛ ولی همیشه خوب نیست ؛ چون دارم می بینم که تو شباست که به قولی ذهنم کش میاد و فکرایی که آزارم میدن ؛
    نمی دونم چه احساسی به من داری ؛ کاش میتونستم احساس تو رو هم می دونستم ؛ شاید از دست این خیال بافی ها راحت می شدم ؛
   همیشه این فکر میکنم که آرزوی من آرزوش چیه ؟!
   همیشه به این فکر می کنم که تو همونی که قرار مال من باشی ؟!
   
   در حقیقت ، چیزی که بهش معتقدم به من میگه که برای هر عاشقی یه معشوق وجود داره ؛ البته خودم رو در اون حدی نمی دونم که باغ عشاق هم تراز بدونم . به این اعتقاد دارم که برای هر مردی زنی و برای هر زنی مردی هست ؛ و این خداست که میگه کدوم دو نفر به هم برسن ؛ دفترچه سرنوشتم رو خداست که ورق میزنه ؛ کاش می شد یه تقلب ازش میکردم و میدیدم که اون یه نفری که منتظر منه تو هستی یا نه ؛ ولی نه ؛ از این میترسم که اونی که قراره باهاش باشم تو نباشی ؛ اصلا نکنه تو منو دوست نداشته باشی ؛ بی هوای عشق چه سخته میشه نفس کشید ؛
   واقعا که !؟
   یعنی ممکنه که ؟!
   شاید این اون دلیلیه که به خاطرش تا حالا نتونستم بیام دنبالت ؛ البته شاید هم به نظر یه بهانه بیشتر نباشه ، ولی واقعا برام سخته .





 

نوشته شده توسط امید در چهارشنبه 1387/04/26 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت



     اگه یه روز نباشی ، توی شبام دیگه ستاره ای نمی مونه ؛
        اگه بری می دونم ، غم چشات همه زندگیمو می سوزونه ؛
            بدونه تو میمیرم ، کسی آخه مثه تو دردمو نمی دونه ؛
                            * * * * * * * * * * *          بدونه تو نمی شه ؛
    خدا کنه یه روزی ، مثه گذشته ها توی چشام نگاه کنی ؛
       خدا کنه دوباره ، بیایو باز منو عاشقونه نگاه کنی ؛
           بدونه تو نمیشه ، یه لحظه هم دیگه زندگی رو تجربه کرد ؛
                           
* * * * * * * * * * *         بدونه تو نمی شه ؛




 

نوشته شده توسط امید در جمعه 1387/04/07 ساعت 8:15 موضوع | لینک ثابت



     به تو محتاجم ، چنانکه
     همانند تشنه ای که در بیابان محتاج آب است ؛
     همانند کودکی که نیازمند آغوش مادرش است ؛

     تکه ای از یک ترانه است که با همه ی وجودم به تو تقدیم می کنم ؛
     هر طور که باشی دوستت دارم ؛ فقط ، آرزویم ، فراموشم نکن .

 
 

* * * * * * * * * * *



 

نوشته شده توسط امید در چهارشنبه 1387/04/05 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت



       سلام به آرزو ؛
       چند وقتی هست که نبودم ، که همین اول کاری ازت معذرت می خوام و امیدوارم که زیاد ناراحتت نکرده باشم ؛ می دونی ، مدتی بود که حال هیچ کاری رو نداشتم و از طرفی با رایانم مشکل فنی داشتم که به لطف خدا ، ای ، الان جمع و جور شده و به کار میاد ؛ از طرفی هم امتحانات که شروع شده سخت که نه ولی مشغولم ؛ هر چی که نباشه امتحانه ؛ خدا رو شکر امروز یکی از امتحاناتم که ازش می ترسیدم و کمابیش برام یه چیزی تو مایه ی کابوس شده بود دادم و راضیم ؛ بقیش رفت تا بعد از کنکور .
       امروز هم بعد از مدتی دلتنگی اومدم که بگم که این عاشقت هنوز که هنوزه از غم دوریت هر روزش به سختی تموم میشه بدون بازده مفیدی . امروز با یکی بودم که اونم یکی رو دوست داره که براش می میره و داشت با من حرف میزد ؛ البته اینو بگم که هر کی واسه هر کی بمیره بازم پیش من کم میاره ؛ واقعیتش این بود که هر چی میگفت من داشتم تأئید میکردم و همش یاد تو بودم ؛ چند وقتیه که یه فکرهایی به ذهنم اومده که تو ... که خدائیش داره به قلبم فشار همه جانبه میده ؛
      همیشه تو رو برای خودم وجودی می دونم که سزاوار اون هستی که هر چی دارم برات فدا کنم و هر چی که احساس دارم میتونم با تو تقسیم کنم و با تو توی غم و شادیت همراه باشم ؛ ولی افسوس که هنوز که هنوزه نتونستم اون جور که باید متقاعدت کنم و تو رو برای خودم همراهی بدونم که از این بابت هر روز دارم نا امید تر می شم ؛ نه ، برای تو نه ، برای خودم ؛
      
     همیشه به یادت هستم و برای ملاقاتت لحظه شماری می کنم .



 

نوشته شده توسط امید در یکشنبه 1387/04/02 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت



      سلام آرزوی من ؛
      نمی دونم کی می تونم دوباره ببینمت و این باعث شده که برات بی تابی کنم و لحظه ها رو بدون حضورت فقط بگذرونم ، تا وقتی که دوباره می بینمت و حال و هوای قلبم دوباره با حضورت بوی یاس و اقاقیا بگیره و یه مدت دیگه هم با حس زیبای دوست داشتنت روزگار سخت فراقت رو سپری کنم .
      امروز که دیدمت ، یه لحظه فکر کردم که دیگه منو دوست نداری ؛ برای همین خیلی ناراحت بودم ؛ البته بگم که از دیدنت خیلی شکه شدم و قلبم به ثانیه افتاده بود ؛ چند لحظه ای که مات و مبهوت چشمات بودم ، همش به این فکر می کردم که خوابم یا بیدار ؛ چشمام درست می بینه یا فقط خیالته که خواسته منو سرکار بذاره و ...
      واقعی بودی ؛ ولی چرا ...
      حالا که دارم برای خودم اون لحظه رو تداعی می کنم ، برات یه حرکت لحظه ای متصورم ... ؛ امیدوارم که اشتباه نکرده باشم ، برای همین از من نخواه که به تو بگم ؛ بذار با اون حس به آیندمون فکر کنم .
      حتما می پرسی که چرا دارم این حرف ها رو به تو می گم ؛ نه ، هنوز دیوونه نشدم ؛ فقط خواستم که تو هم بدونی که چقدر دوستت دارم .

      آرزوی من ، امروز که دارم این نامه رو برات می نویسم ، دارم توی تب دوریت گر می گیرم و می سوزم ؛ به خاطر چی ؟! خوب معلومه ، به خاطر حماقتی که چند وقت پیش کرده بودم و الان دارم تاوانش رو پس میدم ؛ دوریت و دوریت و دوریت ... خیلی سخته ؛







 

نوشته شده توسط امید در جمعه 1387/03/10 ساعت 20:2 موضوع | لینک ثابت


    خيلي وقته كه چشاتو ، مي بينم تو خواب و رؤيا
                                                   مثل مهموني موج ، خونه ها و عكس دريا
    اگه پر حرفي نباشه ازتون گلايه دارم
                                                   واسه يك لحظه نگاتون ، من يه عمرِ بي قرارم


 

نوشته شده توسط امید در جمعه 1387/03/03 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت




       بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
                                                         كه به بالاي چمان از بن و بيخم بر كند
       حاجت مطرب و مي نيست تو برقع بگشا
                                                         كه به رقص آوردم آتش رويت چو سپند


       آرزوي من اين فالي بود به نيت تو ؛


 

نوشته شده توسط امید در چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت



       آرزوي من ، با آن كه مدت هاست لحظه ي ديدارت را تجربه نميكنم ؛
              اما هنوز كه هنوز است ، مهر چشمانت قلبم را نوازش مي دهند ؛
                   جوانه هاي عشق ، شكوهي در قلبم به پا كرده اند كه به ديدارت اميد دارند .


 

نوشته شده توسط امید در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت




سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست



 

نوشته شده توسط امید در شنبه 1387/02/07 ساعت 21:1 موضوع | لینک ثابت



       شادا كه با يگانگي
      ازبند غم رها شويم
                                  به رغم هر بيگانگي
                                 من وتوباهم ماشويم
                                                              شادا به روزي اين چنين
                                                              چون ما چنين مي خواستيم

                                   
                                        آري همين مي خواستيم


 

نوشته شده توسط امید در یکشنبه 1387/02/01 ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting